X
تبلیغات
پارازیت
پارازیت

نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن

بچه‌ها پدر آدم را در می‌آورند. امروز خسته‌ام کردند. مدیر مدرسه در چشم یکی از معلمان نگاه کرده بود و گفته بود «احمق الرّجال معلم الاطفال». به این جرم که چرا دانش آموز را از کلاس اخراج کرده است. شاید راست می‌گوید! همیشه با خودم می‌گویم؛ تف به این بخت و اقبال! زمانی که در مدرسه‌ای ششصد نفره دانش آموز بودیم، معلم سالاری رواج داشت. روزی سه بار چوب و فلکمان می‌-کردند و در خانه هم توی زیرزمین زندانی می‌شدیم. حالا که در مدرسه‌ی غیر دولتی دبیر شده‌ایم، دانش آموز سالاری است!

چرا نباشد وقتی که هر دانش آموز نصف دیه‌ی یک آدم شهریه می‌پردازد تا تست زنی بیاموزد؟! امروز امید از کمالات و جمالات آن زن گفت و از بیهوده بودن دل‌نگرانی‌های من. زیاد حرف زد و اصلا نمی‌فهمید که من در شرایط روحی مناسبی به سر نمی‌برم! غیبت نباشد اما امید با یک زن و سه بچه، هیچ‌گاه بی‌زن صیغه‌ای سر نمی‌کند. می‌گوید؛ ثواب دارد!

زنگ پایان که خورد با امید از مدرسه بیرون آمدیم. وقتی او تلفنی با آن زن زمان دقیق دیدار را هماهنگ می‌کرد، دلهره‌ام بیشتر شد. برگشتم و خودم را به دستشویی رساندم. آبی به دست و رویم پاشیدم و با رفع حاجت کمی آرام شدم. آمدم و با ماشین امید تا پارک دانشجو رفتیم. افسری از گوشه‌ی پیاده رو ظاهر شد و به خاطر رفتن به محدوده‌ی طرح ترافیک، می‌خواست امید را جریمه کند. امید با چرب زبانی توانست با مبلغی بسیار کمتر، قال قضیه را بکند. ماشین را در کوچه‌ای پارک کرد و پیاده شدیم. یک آن پشیمان شدم و به امید گفتم؛ نمی‌آیم و نمی‌خواهم و…! ناراحت شد. مجبور شدم کوتاه بیایم. سِر بودم و چیزی نمی‌فهمیدم.

پشت بوفه‌ی پارک، زنی روی نیمکتی تنها نشسته بود. امید را که دید بلند شد و ایستاد. امید ما را به هم معرفی کرد. احوالپرسی کرد و نشست. زنی نسبتا زیبا و تقریبا سی و پنج ساله. مانتویی کوتاه پوشیده بود و آرایشش کمی بیشتر از متوسط بود. شبیه زن‌های حاضر جواب و دریده بود. همان‌هایی که عاشق خرید و تفریح‌اند! با دیدنش دست و پایم را گم کردم.

تا من می‌رم سه تا چایی بیارم، حرف‌هاتون رو بزنید. باشه؟
امید رفت و زن کمی جابجا شد تا من بتوانم کنارش روی نیمکت بنشینم. نشستم. پس از چند ثانیه سکوت، زن شروع کرد به حرف زدن.
شما مجردید؟
- بله. من مجردم.
خوبه!
زن درنگ کرد و با گوشی تلفن همراهش ور می‌رفت. خواستم حرفی زده باشم، پرسیدم
شما هم مجردید؟
ناگهان برگشت و با تعجب نگاهم کرد.
وااا! پس چی فکر کردید؟!
تازه فهمیدم چه گندی بالا آورده‌ام. دوست داشتم چیزی منفجر شود یا کسی در پارک بمیرد یا دعوایی شود تا فضا عوض شود. اما هیچ چیز روی نداد. همه جا امن و امان بود. گفتم:
شرمنده! معذرت می‌خوام. اشتباه لپی بود و قصدی نداشتم.
زن خیلی محترمانه برخورد کرد و در حالی که لبخند می‌زد گفت
مهم نیست. پیش می‌آد. امان از حواس پرتی شما آقایان!
- این بچه‌ها برای آدم حواس نمی‌ذارند.
می‌دونم. شغل سختی دارید. معلمی شغل پر درد و سری است. چرا تا حالا ازدواج نکردید؟
- شرایط فراهم نشده بود.

امید با سه لیوان چای برگشت. یک ساعتی صحبت کردیم. سارا دقیقا ۳۸ ساله بود و اهل میدان خراسان. مطلقه بود و در خانه‌ی پدرش زندگی می‌کرد، اگر چه تیپ و قیافه‌اش به بالا‌تر از میدان فردوسی می‌خورد. نمی‌توانم دروغ بگویم اما من در آن یک ساعت و یا بیشتر، ترسم ریخت و از سارا خوشم آمد. او بر خلاف قیافه‌اش چندان رمنده و هفت خط نبود. من زمانی که ترسم ریخت، توانستم درد مشترکی را در پشت مردمکانش تشخیص دهم.

حدس زدم که خاستگاه و پایگاه اجتماعیمان یکی است، از یک طبقه‌ایم و نگاه‌مان تفاوت بنیادین ندارد. با خودم گفتم: «کبوتر با کبوتر باز با باز… حق با امید است. از کجا معلوم این زن زندگی را به کامم شیرین نکند»! خوشبین بودم که سارا بتواند مرا از کنام خانه به دنیای پر جوش و خروش بیرون بکشاند.

قرار گذاشتیم سه ماه به عقد موقت من در بیاید و من علاوه بر نفقه و خوراک و پوشاک، نیم سکه بهار آزادی به او بدهم که تقریبا پانصد هزار تومان می‌شد. من و سارا در حالی که شانه به شانه‌ی هم گام برمی‌داشتیم، دنبال امید راه افتاده بودیم. مقصد ما صد متر آن سو‌تر از چهار راه ولی‌عصر بود. پیش دفترداری می‌رفتیم که آشنای امید بود. امید اعتقاد داشت که اگر پیوندمان در دفا‌تر عقد و ازدواج ثبت شود، بهتر است. در آنجا مرد عاقد هر چه گفت، سارا تکرار کرد: «زَوَّجْتُکَ نَفْسی فِی الْمُدَّهِ الْمَعْلوُمَهِ عَلَی المَهْرِ الْمَعْلُومِ». به من هم آموخت که بگویم: «قبلت التزویج» و من نیز گفتم.

از دفتر بیرون آمدیم. امید تبریک گفت و رفت. عجله داشت. در سرش هزار سودا بود و هیچ‌گاه خسته نمی‌شد. نمی‌دانم چرا این لطف را در حق من کرد! با سارا قدم زنان تا ایستگاه مترو چهار راه ولی‌عصر آمدیم. دگرگون شده بودم. احساس کسی را داشتم که از بلندی بترسد و یکی او را هل دهد و پس از سقوط و سلامتی، سراپا خشنودی و غرور شود.

می‌فهمیدم که چیزی در من می‌تراود. شاید هورمونی بود که سی و دو سال ریاضت کشیده بود. نمی‌دانم! هر چه بود برای من عجیب بود. دست سارا را گرفتم و فشردم. او هم آرام‌تر پاسخم را داد. درآن لحظه بی‌گمان دوستش داشتم و به قول شاعر، نمی‌دانم برای من، صلت کدام قصیده بود. دلم می‌خواست مانند دختر‌ها و پسر‌ها برویم توی پارک بنشینیم و وقت تلف کنیم. اما سارا عجله داشت.

با اصرار من رفتیم دو بستنی میوه‌ای خوردیم و برای نخستین بار به چشمانش زل زدم و لذت بردم و آن‌گاه به سمت ایستگاه مترو آمدیم. سارا می‌خواست به خانه‌ی پدرش برود و وسایلش را به خانه‌ی من بیاورد. جلوی در ورودی مترو، معطّلش کردم و انگشتانم را در انگشتانش گره زدم. چشمانش را نگریستم و با خواهش گفتم:
وسایلت رو فردا بیار. امشب بریم پیش من…!
سارا قبول نکرد
عزیزم این قدر من رو می‌بینی که خسته بشی!
گفتم: غلامتم دختر…
گفت: وااا…!سارا دستی تکان داد و بر پلّه‌ی برقی مترو ایستاد و آن‌گاه دلم را با خود به تونلی تاریک برد.

برای نخستین بار در عمرم پی بردم که «او می‌رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان و…» یعنی چه و آن بیچارگان که معشوقشان با ش‌تر در بادیه‌ها هر لحظه دور‌تر می‌شد، چه کشیدند! با خودم زمزمه کردم؛‌ای کاش می‌شد به مردگان عاشق کمک کرد!‌ای کاش می‌شد از رنج گذشتگان کاست!‌ای کاش می‌شد به مردگان دلداری داد!‌ای کاش…!

فراموش کردم شماره‌ تفلن سارا را بگیرم. تا شب در خیابان‌ها پرسه زدم. پس از مدت‌ها به پارکشهر رفتم و خاطره‌ی دورانی که برای کنکور تست می‌زدم را زنده کردم. دلم برای بچه‌های بیکار و بارِ پارک تنگ شد. چه دوران شوم و انسان سوزی بود دوران کنکور! به سفره خانه‌یسنتی سنگلج رفتم و قلیانی کشیدم. با درختان کهن سال پارک همزاد پنداری کردم و گل‌ها را زیبا‌تر از همیشه دیدم. به خانه که رسیدم، اتفاقی رخ داد که آزارم می‌داد؛ چهره‌ی سارا را فراموش کرده بودم! هر کاری می‌کردم، هر چه قدر به حافظه‌ام فشار می‌آوردم، کمتر به ذهنم می‌رسید.

چشمانش، گونه‌ها و ابروانش، چانه و گردن و… نه! هیچ چیز به یادم نمی‌آمد و این مسئله آزارم می‌داد! با خودم فکر کردم که نکند سارا خیلی زشت باشد! بی‌گمان با یک نگاه نمی‌توان به زیبایی یا زشتی کسی پی برد. آیا سارا واقعا همانی بود که امروز غروب دیدم؟ ترسیدم که چرا ناگهان این اندازه وابسته-اش شده‌ام. به خودم گفتم: «بدبخت زن ندیده»!

دو بار خواستم به امید زنگ بزنم و شماره‌ی سارا را از او بگیرم اما پشیمان شدم. چند برگه صحیح کردم. دیر وقت دراز کشیدم و در رختخواب غلتیدم.

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 15:23 توسط سهند|

نوشتن داستان دنباله دار در مجلات اجتماعی و حتی سرگرم کننده از دیر باز مرسوم بوده است. چارلز دیکنز از پیشقراولان موفق این سبکِ روایت در مجلات انگلیسی بود. دیکنز اکثر داستان هایش را در مجله « مطالب خانگی» به چاپ رساند. جالب توجه اینکه او و همکاران انتشاراتی اش با دقت تمام پیگیرِ نامه هایی که از طرف خوانندگان می رسید می شدند و در مواردی نیز چارلز دیکنز مسیر داستان و رفتار شخصیت های آن را بر اساس توقع و نظر خوانندگان تغییر می داد.

عباس سلیمی آنگیل رمان کوتاهی را به رشته تحریر در آورده است که در قسمت های متوالی به چاپ خواهیم رساند. ساده نویسی از مشخصات آشنای نوشته های اوست. او تلاش ندارد که با اصراری مکانیکی و تقلیدی، داستانش را در ظرف هایی پیچیده و «مدرن» بگنجاند. صراحت لهجه و تلخی غلو نشده لحنِ راوی از قابلیت هایی است که می توانید در داستان او بیابید.

شخصیت اصلی داستان مرد مرددی است که مثل بسیاری از مردان ایرانی، حساس و دل رحم و مهربان است. ولی در ضمن مردی است که با همه ادعاهایش، دست به روی زن هم بلند می کند، حسادت می ورزد و قدرت تشخیص محدودی دارد.

مقدمه داستان 

یکی از روزهای پایانی فروردین ماه بود که باز هم دلم گرفت. ساعت از چهار عصر گذشته بود که به خانه رسیدم و کیفِ پر از نمونه سوال و تست و یادداشت را به گوشه‌ای پرت کردم و روی تخت دراز کشیدم. پنجره را کمی گشودم تا هوای خانه دگرگون شود.

وقتی به سی و دو سالگی می‌رسی، چیزی مانند پنجه‌ی نیرومند یک غریبه گلویت را بی‌بهانه می‌فشارد. ناگهان دلم گرفت چرا که خود را در سرازیری راهی ریگلاخ می‌دیدم. راهی که مرا با خود می‌کشاند به هیچ کجا! آن همه آرزو و طرح و برنامه برای خودم و دیگران و آینده…! نزدیک به یک ماه از سال هزار و سیصد و نود و یک گذشته بود و سی و دو سال از یک زندگی یکنواخت و من این حق را داشتم که دلگیر باشم.

پنجره را بستم. کوچه‌های محلّه‌ی امام‌زاده یحیی اگر چه با دوران قیصر و سینمای مسعود کیمیایی فاصله گرفته‌اند، اما هنوز هم وقتی پنجره باز باشد، صدای جاهل‌ها و داش مشدی‌ها از کوچه به اتاق می‌آید و زمانی هم که آنان نباشند، کفشگر افغان جرئت می‌کند آوازی بخواند. به این خاطر بیشتر اوقات، پنجره‌ی آپارتمان چهل و پنج متری من بسته است. گوشی تلفن را برداشتم تا به امید زنگی بزنم و بگویم: «ردیفش کن امید. از تنهایی دق کردم»! اما باز هم پشیمان شدم.

در اقلیم من جای خیلی چیز‌ها خالی بود و مهمترین شان زن بود. بیش از یک سوم و شاید نزدیک به نیمی از حقوقم برای اجاره خانه می‌رفت و زن گرفتنم جایز نبود. اما جای خالی دلداری که دست در گردنم انداخته باشد، داشت خفه-ام می‌کرد. می‌دانستم که عشق سعادتی است برای آدمیزاد و پاسخی به هر چه ناکامی و بیزاری. گاهی اگر عاشق نشوی به موجودی خطرناک تبدیل می‌-شوی. من داشتم تنها و خطر ساز می‌شدم.

امید دوست و همکارم بود. البته دوست واقعی که نه، همکار بودیم و زنگ‌های تفریح در دفتر دبیران می‌نشستیم و او فراوان سخن می‌گفت. دبیر ریاضی بود. گاهی به خودم می‌آمدم و می‌دیدم که من هم مانند او دارم از هر دری حرف می‌زنم! دیروز هنگام خوردن صبحانه کله‌اش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: «یه پیشنهاد برات دارم مَرد…».

او پیشنهاد کرد که زنی را صیغه کنم و از این وضعیت‌‌ رها شوم. می‌گفت: «یکی رو می‌شناسم. از کجا معلوم! شاید عاشقش شدی»! دوباره گوشی را برداشتم و شماره‌ی امید را گرفتم. اگر چه نمی‌-دانستم چه می‌کنم و دست و دلم هر کدام ساز خود را می‌زدند.
چاکریم قربان!
- چمنتیم پسر. فکرهات رو کردی؟
آره.
- فردا بعد از مدرسه، حوالی خیابان انقلاب… پارک دانشجو. خوبه؟
خوبه. پس…
- پس مس نداره! می‌بینمت شاه داماد!

با خداحافظی امید، به دلشوره افتادم. نمی‌دانستم کارم درست است یا نه. با خودم گفتم: «داری چه غلطی می‌کنی بدبخت»؟! تلویزیون را روشن کردم و دلم در پارک دانشجو بود و به زنی فکر می‌کردم که فردا می‌بینمش. چهره‌اش را در ذهنم تجسم می‌کردم. ابروان و گونه‌هایش را و اینکه آیا مهربان است؟ اگر رفتارش آزار دهنده باشد چه! اگر روانی باشد و نیمه شب داد و بیداد کند چه! اگر نوع رفتارم را نپسندد و اگر دلش جای دیگر باشد! اگر مزاحم مطالعه‌ی نیمه شبانم شود چه! اگر توانایی‌های کس یا کسانی که پیش از من با او بوده‌اند، از من بیشتر باشد چه!

سیگاری گیراندم و برگه‌های امتحانی دانش آوزان را از کیفم درآوردم. ساعتی گذشت اما چهره‌ی زنی که قرار بود فردا وارد زندگیم شود، در برابر هر پرسشی نقش می‌بست. سر ساعت شش برخاستم و لباس پوشیدم. می‌خواستم بروم زیر بازارچه و کوچه‌ماست بند‌ها و بعد هم بروم خیابان ری و سه راه امین حضور تا لوازم خانگی را از پشت مغازه‌ها نگاه کنم. می‌خواستم زمان را به شکلی تلف کنم تا خفه‌ام نکند.

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 15:17 توسط سهند|


تمام این شعر که سه واژه‌اش را هنوز بیشتر نسروده ام


قبل از این نسروده ام


می‌خواهد بگوید که هوا برای زندگی‌ کافی‌ نیست


و نور نیز لازم


و این می‌رساند که اگر رسانا باشد


شعر آنکه می‌‌سراید،


میتواند مرده باشد


و میتواند کور کامل


و این می‌رساند، که آنکه می‌رساند عاشق است،


که کور میتواند باشد و مرده


پس هوا را از او بگیر


خنده‌ات را نه


هوا را از او بگیر


گریه‌ات را نه


که موی گندیده? به چشم نامده ات هم مازاد بر مصرف من است


من همان هشتاد برگ برجسته یک خطم


و تو زیبا نفس ناسلامّت منی‌ اکنون


اصلا تو خورشیدی


از این شعر تکراری تر ممکن است؟


اصلا تو شراره ای


نه!


همان خورشیدی که پشت ابر نمانده‌ای و نمی‌‌مانی و نخواهی ماند و نمانی خواه ...


سی‌‌ها سال می‌گذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم اگر تو بخواهی


 و تو!


آآآآی تو!


ناسلامت کرده مرا و سلامت می‌کنم من ...


هوا را از من بگیر


خنده‌ات را نه


هوا را، فضا را از من بگیر


 غذا را و فضا را و قضا را از من بگیر


حظّ‌ ها را از من بگیر 


خنده‌ات را نه


نور را از من بگیر


شعله ات را نه


وفا را از من بگیر


گریه ات را نه


حالا لختم و پختم از دستت دیگر مرده‌ام فکر کنم اما...


خنده‌ات را نه


بعید است زنده باشم ...


مرده ام سعید است دستی‌ که پاره می‌کند گرده ام


 سعید است... امامی ست


سعید امامی ست


 من قتلهای اخیر‌ زنجیره ای توام


 من هم جیره ای تو، که جیره را، شیره را از من بگیر


باغ پر خنده‌ات را نه


کشته اند مرا لبانت و دندانانت


و همه? آن رسته ها بر جانت


که خنده‌ات را نه


کشته‌اندم و جسدم در جایی پنهان است


تویی که میشناسمت ای آئینه بردار


 ای سردار آینه ای


نظر میکنی‌ بر آینه


چون نظر کردی بر آینه جسدم بر تو پنهان است


 لاله روئیده است بر کفنم کشته‌اندم


 و زیر لاله? گوشت انداخته اند


 لاله? گوشت


 همان هاله? لاله? گوشت که ابتدا آغاز تمام جهان بود


 جهان را از من بگیر


 امان را، خزان را، باد وزان را


ای باد وزنده


از برج پرتابم کن که بیافتد این شاعر تمام این شعر‌ها را سروده


 که بیافتد مرد مرده? زیر لاله بوده


سی‌‌ها سال چهل‌ها سال می‌گذرد که آن زیر پنهان است این شاعر


هوا را از او بگیر


هوای وزنده، باد وزنده را از من که خودمم هم هم او یک شعر تکراری میسراید...


 من کلیشه ام


هشتاد برگه برجسته یک خط،


دوخط


و ده ها خط هم که بسرایم آزاد نمی‌شود عشقم


 عشق یعنی‌ مغز بیست هزار تخمه? آفتاب گردان را میانه قوطی کبریت ریختن


عشق یعنی‌ از یکدگر آویختن


وقتی‌ تمام جهان در راه است و ول است و رهاست


رها را از من بگیر


 خنده ات را نه


خطا را از من بگیر گریه ات را نه .... زود


وفا را، صفا را، نگارا نه .... زود


 نگارا....


 نگارا.... نه ... زو


 آرا ....نه ... زو


آرا ...


زو


آرا ...


زو


تمام این شعر قبل از آنکه بسرایمش


 می‌خواست همین را بگوید.


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 13:13 توسط سهند|

اصغر فرهادی عزیز
از زمان بازگشتم از مراسم گلدن‌گلوب و حلقه منتقدان لس‌آنجلس كه همراه با تو و فیلم‌مان در آن حاضر بودم، می‌خواستم این نامه را بنویسم؛ اما تلاش برای آماده شدن فیلم اولم «برف روی كاج‌ها»، مجال مناسبی باقی نگذاشت. در مراسم پایانی جشنواره فجر، وقتی فیلمم جایزه بهترین فیلم از نگاه مردم را می‌گرفت، یاد تو افتادم. تو كه همیشه قدردان مردم سرزمینت، سرزمین‌مان، بودی و هستی؛ و با خودم گفتم حالا وقت این نامه است. به‌خصوص كه كمتر از ۱۰روز دیگر به برپایی مراسم اسكار مانده؛ و خواهم گفت ربط این ماجرا با آن یاد و ارزش مردم و نظرشان چیست. یكی از خطاهای دید 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:25 توسط سهند|

ای باران ای باران از غصه ام آگاهی

 بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

بگو به خاک هم نشین ماهی

می باری بر مزارش خوش به حالت که بارانی

 از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

 بوی ما هم کشاند به خاکش ابر باران

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام همدم شبم یار آن چنان است

 جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر بر نگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمانست

 ......افسانه ها زیبا هستند زیرا واقعیت ندارند واقعیت زیبا نیست وتنها کسانی برای همیشه از آن ما خواهند بود که برای همیشه از دست داده ایم و سهم من از عشق تو تنها رویای آرامش بخش و گرمی است که با خود به سردی گور می برم تا از غارت این زمانه ی پر دسیسه و پلشت برای همیشه محفوظش بدارم...تو می توانی گردش ماه را تکذیب کنی می توانی نور خورشید را تکذیب کنی اما عشق مرا هرگز تکذیب نکن در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت به انتظارت خواهم نشست و تنها چیزی که از تو می خواهم این که با باد و باران دوباره آشتی کنی زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد من به دیدار تو خواهم آمد و با هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت....

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:55 توسط سهند|

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:57 توسط سهند|

تابناک خبر برخورد سلبی با با دختر بد حجاب و البته به گفته تابناک - با ظاهر معمولی - در نمایشگاه کتاب نوشت که آدم از خوندن خبر حالش بد میشه.اگر چه که خبر نادری نیست.هر کدوم از ما در خیابون از این بر خوردهای سلبی کم ندیده ایم.گیرم هر بار هم که دیده ایم اعصابمان خورد شده و چین به ابرو انداختیم و راهمان رو کج کردیم و رفته ایم.و من بارها دیده ام که التماس و تمنای دخترانی که میخواهندتا توی ون سوارشان نکنند و اسمشان رو جزو بزهکاران ثبت نکنند.مشکل بیشتر این دخترها این است که نمیخواهند جلوی پدرانشان شرمنده بشوند و علاوه بر اون نمیواهند سبب شرمساری پدرانشان جلوی سرباز و درجه دار بشوند.پدری که باید سر افکنده بایستد تا اجازه ترخیص جگر گوشه اش را بگیرد.در مورد حجاب بحث نمیکنم.کار دختران و پسران(که خود هم جزوشان هستم) را توجیه نمیکنم.درمورد عملی حرف میزنم که شخصیت آدم ها را ولو مجرمان و و بد حجابان را خرد میکند و کرامت انسانی را زیر سوال می برد.وقتی بچه حزب اللهی های سایت تابناک رفتار سلبی با یک دختر معمولی - که به فرض مشکل مانتو داشته-نقد میکند و تذکر میدهد یعنی قبل از اینکه دستورات دینی زیر سوال برود شخصیت و کرامات یک دختر جوان است که دارد زیر سوال میرود.یک دختر جوان را زیر نگاه هزاران چشم سوار ون کنیم و او ملتمسانه شیشه ماشین را باز کند و باز با توپ و تشر شیشه ماشین را ببندیم و او را راهی جایی کنیم که مخصوص بزهکاران است.چنین تصور تلخ است که هر ناظری با دیدن آن بعید میداند که این دختر میانه اش با گشت ارشاد خوب شد و از دیدن این ون های پلیس احساس امنیت خاطر کند.قطعا پلیس ضابط است و خیلی نباید در بند چون و چرا باشد یا در فلسفه و احکام کند و کاو کند.اما نمیشود هزار سوال جدی را در برخورد سلبی با بد حجابان را ندیده و نشنیده گرفت.خیلی از دختران بالا بلند و بد حجابی که در خیابان های شهر بالا و پایین میکنند و دست کم یکبار پایشان به به اداره مبارزات با منکرات اخلاقی باز شده و تعهد کرده اند و امضا داده اند و جلوی این و آن سر افکنده شده اند.بد نیست یکبار آمار بگیرید و ببینید این بگیر و ببند ها تاثیری هم داشته؟آیا بعشی دختران جریح تر نشده اند.آیا با اینکار آمار بزهکاران را زیادتر نکرده ایم.آیا قبح دستگیری و بازداشت و زندان را نریخته ایم.قدیم ها خانواده هایی بوده اند که افتخارشان بود که هیچوقت پایشان به کلانتری باز نشده و سر و کارشان با پلیس و قاضی!! نیفتاده!اما آنها که دختری دارند-هر چند معمولی!!-حداقل یکبار شرمنده سرباز و پاسبان و سروان شده اند! و دخترشان را - با همه شرمندگی از داخل بازداشتگاه بیرون کشیده اند.آنها که پشت در منکرات به انتظار نشسته اند شهادت میدهند که حضور خانواده های مذهبی و پدران مومن که از بد حادثه ! دخترشان با -ظاهر معمولی!!- دستگیر شده!

یکبار برای همیشه این موضوع را حل کنیم و کنار بگذاریم.هر سال با شروع فصل گرما و با تعارف و رو دربایستی بگیر و ببندها رو تشدید نکنیم و از دختران معمولی مجرمان تعهد داده نسازیم.دیری نخواهد پایید که اغلب مردم - یعنی خیلی ها ! - یکبار طعم بازداشتگاه را چشیده و سر افکنده زیر تعهد نامه ای را امضا کرده باشند.دختران  و پسران ما شایسته است که قدری مهربانانه تر و مشفقانه تر برخورد کنیم.اینها شایسته توهین و تحقیر نیستند.چه در نمایشگاه چه در دانشگاه و چه در کوچه خیابان و بازار.

 -------------------------------------------------------------------------

دو کلام حرف حساب : ستم تاریخی به موسیقی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 19:7 توسط سهند|

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

 

سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:55 توسط سهند|

ادبیات ما بیشتر در شعر تجلی دارد و شعر ما بیشتر در غزل و غزل ما مجموعه ای است از آه و ناله ها و زاری و زوزه های ذلت آور و رقت بار عاشق برای جلب نظر معشوق.یک بار هم در شعر ما سابقه ندارد که یک معشوقی برای عاشق خویش کوچکترین ارزش انسانی ـحتی در حد یک موجود زنده ، در حد یک جانور ـ قائل باشد ، و در نقطه مقابل ، یک عاشقی در سراسر ادبیات فارسی وجود ندارد که در راه طلب ،بر زیبایی ، جاذبه ، شخصیت ،ارزش ، قدرت و یا تلاش و اراده خود تکیه داشته باشد ، یعنی در آرزوی وصال به شخصیت خودش کوچکترین امیدی داشته باشد .عاشق همیشه یک پفیوز بد بخت سیاه روزگار است که تنها و تنها از طریق استرحام میخواهد در دل سنگ و بیزار معشوق راهی پیدا کند و از بس ناله کند و عجز و لابه کند و مثل گدا ، مثل سگ ، سر کوی معشوق بایستد و خاک کویش و خاک راهش شود و گرد پایش گردد تا شاید بر کفشش بنشیند!

       سحر آمدم به کویت بشکار رفته بودی

                                                                تو که سگ نبرده بودی، به چه کار رفته بودی 

و مذهب ما نیز اینگونه است.بر خلاف اسلام که بر "عمل صالح" تکیه دارد و بر خلاف تشیع علوی که "عمل به ارکان" را در تعریف "ایمان" وارد کرده است و این یکی از خصوصیات شیعه بر سنی است که که ایمان را یک امر ذهنی میداند و اقرار به دل،مذهب فعلی ما هم از نظر اجتماعی و هم از نظر فردی ،برای رستگاری ،عمل را نا رسا و نا ممکن میداند،چون اعتقاد به ظهور منجی موعود ، در انتظار منفی شیعه صفوی، هر عمل صالحی را در عصر غیبت ، از قبل محکوم به شکست میداند و مغایر با سنت های الهی و جبر تاریخی که بسوی جهانگیر شدن فساد فردی و ظلم اجتماعی پیش میرود!

و اکنون که ما در آستانه آغاز دهه ۹۰ هستیم و شخص خود من در آستانه ی ورود به یکی از حساسترین دوره های عمر خود،ودر آستانه این نوروز خوب است که پیمانی با خود ببندیم و عهد کنیم که مانند گذشته پیمانی ۱ روزه و ۱ هفته ای و یک ساله نباشد و سال آینده که به این روزها بنگریم شرمنده خود و خدا نباشیم چرا که بهتر از هر کس دیگر میدانیم این راه رسیدن به سعادت ابدی است

نوروز ۱۳۹۰ یک روز نو برای ایرانیان سربلند است.

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

نوروز باستانی و آغاز سال نو بر همه ی ایرانیان پاک نهاد فرخنده باد

 

*یک دختر ترشیده چه میخواهی ویرایش شد

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 13:7 توسط سهند|

جائی گفته ام که : "هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند"

 

و باید بر آن بیفزایم که : "هر کس آنچنان که در بیداریست خواب میبیند"

 

و من، سال پیش که شبها و روزها یکنواخت را در دنیایی یک متر در دو متر تنها میگذراندم،شبی شاید هم روزی (چه میدانم) خواب بودم،در حالی که تنها مسایلی که در آن ایام برایم مطرح بود ، صدها مشگل زندگی و فلسفی و قضیه علمی و فکری و اقتصادی و سیاسی و .... نبود فقط و فقط سقوط کردن بود و یا خود را نگاه داشتن ، ماندن بود و یا مردن همین!بنابراین آنچه بیشتر به آن می اندیشم "وجود"بود و "زندگی"که موضوع اصلی همه آن مسایل همین است،خواب بودم و دیدم که در تالار بزرگیست و انبوه چهره های همیشگی از روشنفکران و جوانان و دانشجویانو مذهبیها و ماتریالیستها و مومنین و بی ایمانان و موافقا و مخالفان و مثل همیشه بحث است و سوال و انتقاد و از هر دری سخنی!

 

و از میانه یکی برخاست و سوال کرد: و چه سوال بجایی و چه خوب هم مطرح کرد ، که تو که از توحید میگویی و از مذهب و از اسلام و از انسان و از تکامل و از ازشهای اخلاقی و از ایثار و از شهادت و از مسئولیت اجتماعی و از هدایت و ... همه این حرفها وقتی معنی دارد که بتوانی بگوئی که اساسا "زندگی" چیست؟

 

براستی که اگر در بیداری میپرسیدند در جواب میماندم و یا لااقل مکث میکردم و یا لااقل ناقص میگفتم و یا حتی چیز دیگری میگفتم ،اما در خواب پاسخی دادم ، بی لحظه ای تردید و تامل که از آنهنگام تاکنون هر چه بیشتر بدان میاندیشم ، بیشتر بدان معتقد میشوم و بیشتر به شگفت در میایم،بخصوص که حتی هر کلمه ای بدقت انتخاب شده و حتی ترتیبش نیز حساب دارد.گفتم : بنویسید!

 

نان ، آزادی ، فرهنگ ، ایمان و دوست داشتن!

 

و در بیداری که باین پاسخ رویائیم فکر میکردم با خود میگفتم که "برابری" و "تکامل"را که من آنهمه بدان عشق میورزیدم در اینجا یاد نکرده ام و آیا فرمول من این دو را کم ندارد؟دیدم که نه ، چون اگر پنج تا را داشته باشیماین دو ا نیز خود به خود خواهیم داشت ،همه چیز را خواهیم داشت.کمبودی وجود ندارد

و چه بسیار کسان که هیچ ندارند و آیا ناسپاسی نخواهد بود اگر در برابر زندگی خویش بخاطر مسائلی که ارزش کمتری و پست تری از این پنج گنج انسانی دارد،قدر ناشناسی کنید و ناخشنودی؟

 

دکتر علی شریعتی.۱۳۵۴   

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 21:24 توسط سهند|


آخرين مطالب
» روزهایی که سارا صیغه من بود - 2
» روزهایی که سارا صیغه من بود - 1
» هوا را از من بگیر،خنده ات را نه
» نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی در پی موفقیت های فیلم جدایی نادر از سیمین
» شک بی دلیل
» بی تو مهتاب شبی ...
» رابطه نماشگاه کتاب و حجاب!
» صدا کن مرا.صدای تو خوب است
» 90
» زندگی چیست

Design By :