نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن
یک موضوع داستان روی تخته نوشتم و به بچهها گفتم از بیست خط کمتر نباشد. گفتم اگر علایم نگارشی، نکات دستوری و پاراگراف بندی نوشتهتان مشکل داشته باشد، کمتر از پانزده میگیرید و اگر ساختار داستان ایراد داشته باشد، نمرهی منفی دو خواهم داد. بچهها نسبت به موضوع داستان اعتراض کردند. سارا مدام زنگ میزد. موضوع را عوض کردم نوشتم: «خرِ پرنده بر فراز پارک لاله». خوششان آمد. از کلاس بیرون آمدم و به سارا زنگ زدم. - سلام بانو. من سر کلاسم. غروب سارا را دیدم. با دو روز پیش کمی فرق کرده بود. مانتویی کوتاهتر پوشیده بود و بیشتر خودنمایی میکرد. به کافهای در خیابان انقلاب رفتیم. وقتی منوی نوشیدنیها و خوردنیها را دیدم به این نتیجه رسیدم که بعید نیست در آینده، چند فنجان قهوه را به عنوان مهریهی زنان صیغهای بنویسند! دو فنجان قهوه و دو کیک هر کدام کمی بزرگتر از دو پهن، شد شانزده هزار تومان! خوب است آدمیزاد به چنین مکانهایی نرود. اما اگر گذارش افتاد، جا دارد عربده بکشد و شیشه بشکند. در کنار سارا آرامش داشتم. چیزی در وجودش بود که حفرههای خالی وجود من را پر میکرد. به پازلی میماندم که آخرین قطعهاش را سر جایش بگذاری و بگویی؛ تمام شد! آیا این همان زنانگی است؟ چه بود؟ چرا گپ زدن با سارا می-توانست روزنههای پوست من را بازتر کند؟ آن روز به این نتیجه رسیدم که بخشی از هستی ما در نزد دیگران است و این حق ماست که هستی خود را کامل کنیم. حتی اگر آن حالت، طغیان و رها شدگیِ هورمونهای همیشه سرکوب شدهام در این سی و دو سال بوده باشد، این حق هورمونهای من بود که بجوشند و بخروشند. سارا از سطحِ درآمدم پرسید و از اینکه چرا خانه ندارم، ماشین ندارم، زن ندارم و… البته مودبانه میپرسید و میگفت: «فضولی نباشه»! من هم مدام «اختیار داری عزیزم» را میگفتم و توضیحات کافی میدادم. از سارا دربارهی نیامدن دیشبش پرسیدم. گفت که؛ کاری پیش آمده بود! گفتم سارا باور نمیکرد که او اولین زن زندگی من است و شاید هم حق داشت! من هم اصراری نداشتم که بپذیرد یا نه. فقط گفتم که من هنوز پسرم و کار نابلد. باید کمک کنی! خندید و در این باره چیزی نگفت. سارا تابستان دو سال پیش از شوهرش جدا شده بود. میگفت؛ من پس از شوهرش نخستین مرد زندگی او هستم. برای من گذشتهی او مهم نبود اما خودش اصرار داشت که این نخستین بودن خودم را بپذیرم. از کافه بیرون آمدیم و پیاده تا خیابان جمهوری قدم زدیم. از آنجا هم نفهمیدیم چگونه تا میدان بهارستان را طی کردیم. سارا به نکتهای اشاره کرد که بسیار مهم بود و من فکری به حالش نکرده بودم. به مادرم و خانوادهام! اگر آنها به این رابطه پی میبردند چه واکنشی نشان میدادند؟ مطمئن بودم که مادرم خواهد گریست و پدرم بیتفاوت خواهد بود و دیگران هم هرکدام به وسع خود چیزی خواهند گفت. پس از شام نگذاشتم ظرفها را بشوید. دستش را گرفتم و آمدیم روبروی تلویزیون نشستیم تا برنامهی ورزشی نود را ببینیم. ناگهان از فضای موجود بیرون آمدم و ترسیدم. من؟ این زن؟! اینجا چه خبر است؟ آیا خودم را بدبخت کردهام؟ ما از جان هم چه میخواهیم؟ - یه شب ناصر همراه با کفتار آمد توی اتاقم. خودم را به خواب زدم. هر کدام یک دستم را گرفتند. ناصر فیلمهای آن چنانی زیاد میدید. میخواست همه جورش را امتحان کند. می-خواست همخوابگی چند نفره را امتحان کند. جیغ زدم و از دستشان فرار کردم. فیروزه از خواب پرید اما ناصر رفت و در را به رویش قفل کرد. دخترم زهره ترک شده بود. من توی بالکن نشستم و میلرزیدم. نیمههای شب، کفتار یک پتو برایم آورد. معذرت خواهی میکرد و می-گفت که مقصر نیست. این اواخر ناصر شیشه میکشید. پدر معتادم را به رخم میکشید. ناصر خُردم کرد. تلویزیون را خاموش کردم. فردا بایستی صبح زود بیدار میشدم. گفتم: «بخوابیم بانو»؟ سارا کمی سر در گم بود. گفت: «عزیزم میشه من امشب توی هال تنها بخوابم». من هیچ احساسی نداشتم و شاید کمی ترس هم در وجودم بود. شاید از چنین پاسخی بدم نمیآمد، اما با این احوال عصبانی شدم. شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم. سارا برای هر جسه کلاس انرژی درمانی هفتاد و پنج هزار تومان میسلفید! من فکر میکردم فقط کلاسهای کنکور سودآور است! مهم نیست! در رختخواب غلتیدم. چشمانم گرم شده بودند. پدرم از پرچینی که گندم زار ما و همسایه را از هم جدا میکرد، جفت پا پرید و شلوار شش جیبی که همیشه آرزویش را داشتم را از نایلونی بیرون کشید و به سمتم گرفت. شلوار را پوشیم. پدرم دوباره از پرچین جفت پا پرید و کنار خانهام به زمین نشست. من از مغازه داری که روبروی گرمابهی نواب بود، سطلی شیر گرفتم. همه بچهها ایستاده بودند و زل زده بودند به شلوارم. کمربند و زیپ شلوارم را باز کردم و کمی پایینتر آوردم. شیر را خالی کردم توی شلوارم. پدرم توی سر خودش میزد. دوباره و چند باره شیر خریدم و این کار را تکرار کردم. شیرهای مغازه دار تمام شده بود. بچهها رفتند از کوچهی ماست بندها شیر آوردند. زنگ زدند به آتش نشانی و تانکرهای شیر آژیر کشان آمدند. رودخانهای از شیر تا چهار راه سیروس به راه افتاده بود. خسته شده بودم اما مجبور بودم. زنهای عرب و کردهای فیلی امامزاده یحیی هر کدام کاسهای شیر آوردند… با صدای زنگ گوشی تلفن از خواب پریدم. برخاستم و دست و صورتم را شستم. لباس پوشیدم. سارا هنوز روی مبل خوابیده بود. فلافل اگر تازه باشد، اگر با سس انبه و ترشی باشد و اگر کوکاکولای تگری همراهش باشد، نیمی از خستگی روزانه را از وجود بشر میزداید. به پنیر پیتزا هم نیازی نیست یا هر چیزی که بر طعم فلافل چیره شود. وقتی که خسته و گرسنهای، فلافل خوراک مهمی است! گفتم: «مادر جان مجموع سن تو پدر از صد و بیست گذشته! بعد از شصت سالگی که وقت این کارها نیست»! با کمی پند و اندرز و اندکی خشونت و ناسزاگویی، مادرم را از رفتن به خانهی خواهرش منصرف کردم. پدرم یک سالی است که میگوید؛ تریاک برای پنجاه سال به بالاها خوب است! امیدوارم در سن شصت و اندی سالگی مجبور نشویم به تخت ببندیمش! گاهی برای خودم و اطرافیانم سوگمندم! این همه نادانی و بدبختی کمتر در یک خانواده جمع می-شود. هر وقت با پدرم حرف میزنم و از رفتارش انتقاد میکنم، با کله به در و دیوار میکوبد. با تمام قدرت میکوبد. چنان که گاهی فکر میکنم حق با اوست! همیشه افسوس میخورم که چرا وقتی با کمربند و ترکه به جانم میافتاد و کبودم میکرد، من با کلّه به در و دیوار نمیکوبیدم! بچّه بودم و نمیفهمیدم چگونه میشود از کتک خوردن شبانه گریخت. من کتک خورم ملس بود. می-ایستادم تا از زدن خسته شود. شاید مبارزهی منفی میکردم! با شکستن یک شیشه با مشت و یا دشنام رکیک میتوانستم رستگار شوم. اما کاری نمی-کردم که جا بخورد و بفهمد که من ناراحتم و از کتک خوردن لذتی نمیبرم. فلافل فروش یک جوری نگاه میکند. فکر میکنم از صحبت کردن من با تلفن همراه خوشش نمیآید. امید به مدرسه نیامده بود. دو دل بودم زنگ بزنم و شمارهی سارا را بگیرم یا نه. همراه با گرانی سکه، بهای سیگاری که میکشم در کمتر از یک هفته به دو برابر رسیده است. مجبورم بهمن کوچک بکشم تا ببینم چه میشود. البته بهمن کوچک یک نام دیگر هم دارد که مصداق بیادبی است و از گفتنش خوف برم میدارم و میپرهیزم. یک نخ روشن کردم و رفتم تا پشت ویترین کتاب فروشیها را با آرامش بنگرم. دلم میخواست سارا هم بود و با هم قدم میزدیم. کتابها را میدیدیم و دربارهاش حرف میزدیم. خوب بود! پشت ویترینها کتاب تازهای ندیدم. بسیاری از کتابفروشیها به فروش تست و نکته روی آوردهاند. آثار موجود در بساط دستفروشها هم تکراری شده است. کلیات ایرج میرزا، دو قرن سکوت، نامههای سرگردان، شاهد بازی در ادبیات فارسی، تمام آثار صادق هدایت و…! سالهاست که این کتابها را در بساط هر دستفروشی میبینم. انگار نه ذوق مردم دگرگون میشود نه نگاه دستگاه فرهنگ. البته ناگفته نماند که از جزوات و کتابهای جلد سفید حزب توده – که زمانی متاع همیشگی این دستفروشها بودند – هیچ خبری نیست. حتما فروششان سود ندارد. نزدیک ساعت شش بود که به خانه رسیدم. سارا قول داده بود امروز بیاید و حتما میآمد. وقتی فکر میکردم که من زن قانونی و شرعی دارم و امشب در خانهام خواهد بود، دلهره و شادی و پشیمانی و غرور با هم به سراغم میآمدند. حالم را نمیفهمیدم. یعنی چه؟! قرار است چه روی دهد؟! ظرفها و لباسهای نشسته را شستم. شیشهی تلویزیون را از غبار ستردم و خانه را رُفتم. شاخهی گلی که خریده بودم را کنار در گذاشتم. دوست داشتم همین حالا پشت در باشد و بگویم؛ پخ! جا بخورد و ناز کند و… اما حتی زنگ هم نزده است سارا! سارایی که به قول شازده کوچولو، اهلیم کرده است! مدتی بود به وبلاگم سر نزده بودم. برای وقت کشی هم که بود، رفتم سراغ اینترنت. یک لیوان چای ریختم و مشغول وبگردی شد. بعد از مدتی گوشی تفلنم تکانی خورد و لرزید. پیامکی از شمارهای ناشناس آمده بود. عصبانی شدم. شمارهاش را ذخیره کردم. مدتی فکر کردم و برایش نوشتم: «چرا؟ مشکلی پیش آمده»؟ خیلی زود پاسخ داد. بچهها پدر آدم را در میآورند. امروز خستهام کردند. مدیر مدرسه در چشم یکی از معلمان نگاه کرده بود و گفته بود «احمق الرّجال معلم الاطفال». به این جرم که چرا دانش آموز را از کلاس اخراج کرده است. شاید راست میگوید! همیشه با خودم میگویم؛ تف به این بخت و اقبال! زمانی که در مدرسهای ششصد نفره دانش آموز بودیم، معلم سالاری رواج داشت. روزی سه بار چوب و فلکمان می-کردند و در خانه هم توی زیرزمین زندانی میشدیم. حالا که در مدرسهی غیر دولتی دبیر شدهایم، دانش آموز سالاری است! چرا نباشد وقتی که هر دانش آموز نصف دیهی یک آدم شهریه میپردازد تا تست زنی بیاموزد؟! امروز امید از کمالات و جمالات آن زن گفت و از بیهوده بودن دلنگرانیهای من. زیاد حرف زد و اصلا نمیفهمید که من در شرایط روحی مناسبی به سر نمیبرم! غیبت نباشد اما امید با یک زن و سه بچه، هیچگاه بیزن صیغهای سر نمیکند. میگوید؛ ثواب دارد! زنگ پایان که خورد با امید از مدرسه بیرون آمدیم. وقتی او تلفنی با آن زن زمان دقیق دیدار را هماهنگ میکرد، دلهرهام بیشتر شد. برگشتم و خودم را به دستشویی رساندم. آبی به دست و رویم پاشیدم و با رفع حاجت کمی آرام شدم. آمدم و با ماشین امید تا پارک دانشجو رفتیم. افسری از گوشهی پیاده رو ظاهر شد و به خاطر رفتن به محدودهی طرح ترافیک، میخواست امید را جریمه کند. امید با چرب زبانی توانست با مبلغی بسیار کمتر، قال قضیه را بکند. ماشین را در کوچهای پارک کرد و پیاده شدیم. یک آن پشیمان شدم و به امید گفتم؛ نمیآیم و نمیخواهم و…! ناراحت شد. مجبور شدم کوتاه بیایم. سِر بودم و چیزی نمیفهمیدم. پشت بوفهی پارک، زنی روی نیمکتی تنها نشسته بود. امید را که دید بلند شد و ایستاد. امید ما را به هم معرفی کرد. احوالپرسی کرد و نشست. زنی نسبتا زیبا و تقریبا سی و پنج ساله. مانتویی کوتاه پوشیده بود و آرایشش کمی بیشتر از متوسط بود. شبیه زنهای حاضر جواب و دریده بود. همانهایی که عاشق خرید و تفریحاند! با دیدنش دست و پایم را گم کردم. تا من میرم سه تا چایی بیارم، حرفهاتون رو بزنید. باشه؟ امید با سه لیوان چای برگشت. یک ساعتی صحبت کردیم. سارا دقیقا ۳۸ ساله بود و اهل میدان خراسان. مطلقه بود و در خانهی پدرش زندگی میکرد، اگر چه تیپ و قیافهاش به بالاتر از میدان فردوسی میخورد. نمیتوانم دروغ بگویم اما من در آن یک ساعت و یا بیشتر، ترسم ریخت و از سارا خوشم آمد. او بر خلاف قیافهاش چندان رمنده و هفت خط نبود. من زمانی که ترسم ریخت، توانستم درد مشترکی را در پشت مردمکانش تشخیص دهم. حدس زدم که خاستگاه و پایگاه اجتماعیمان یکی است، از یک طبقهایم و نگاهمان تفاوت بنیادین ندارد. با خودم گفتم: «کبوتر با کبوتر باز با باز… حق با امید است. از کجا معلوم این زن زندگی را به کامم شیرین نکند»! خوشبین بودم که سارا بتواند مرا از کنام خانه به دنیای پر جوش و خروش بیرون بکشاند. قرار گذاشتیم سه ماه به عقد موقت من در بیاید و من علاوه بر نفقه و خوراک و پوشاک، نیم سکه بهار آزادی به او بدهم که تقریبا پانصد هزار تومان میشد. من و سارا در حالی که شانه به شانهی هم گام برمیداشتیم، دنبال امید راه افتاده بودیم. مقصد ما صد متر آن سوتر از چهار راه ولیعصر بود. پیش دفترداری میرفتیم که آشنای امید بود. امید اعتقاد داشت که اگر پیوندمان در دفاتر عقد و ازدواج ثبت شود، بهتر است. در آنجا مرد عاقد هر چه گفت، سارا تکرار کرد: «زَوَّجْتُکَ نَفْسی فِی الْمُدَّهِ الْمَعْلوُمَهِ عَلَی المَهْرِ الْمَعْلُومِ». به من هم آموخت که بگویم: «قبلت التزویج» و من نیز گفتم. از دفتر بیرون آمدیم. امید تبریک گفت و رفت. عجله داشت. در سرش هزار سودا بود و هیچگاه خسته نمیشد. نمیدانم چرا این لطف را در حق من کرد! با سارا قدم زنان تا ایستگاه مترو چهار راه ولیعصر آمدیم. دگرگون شده بودم. احساس کسی را داشتم که از بلندی بترسد و یکی او را هل دهد و پس از سقوط و سلامتی، سراپا خشنودی و غرور شود. میفهمیدم که چیزی در من میتراود. شاید هورمونی بود که سی و دو سال ریاضت کشیده بود. نمیدانم! هر چه بود برای من عجیب بود. دست سارا را گرفتم و فشردم. او هم آرامتر پاسخم را داد. درآن لحظه بیگمان دوستش داشتم و به قول شاعر، نمیدانم برای من، صلت کدام قصیده بود. دلم میخواست مانند دخترها و پسرها برویم توی پارک بنشینیم و وقت تلف کنیم. اما سارا عجله داشت. با اصرار من رفتیم دو بستنی میوهای خوردیم و برای نخستین بار به چشمانش زل زدم و لذت بردم و آنگاه به سمت ایستگاه مترو آمدیم. سارا میخواست به خانهی پدرش برود و وسایلش را به خانهی من بیاورد. جلوی در ورودی مترو، معطّلش کردم و انگشتانم را در انگشتانش گره زدم. چشمانش را نگریستم و با خواهش گفتم: برای نخستین بار در عمرم پی بردم که «او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان و…» یعنی چه و آن بیچارگان که معشوقشان با شتر در بادیهها هر لحظه دورتر میشد، چه کشیدند! با خودم زمزمه کردم؛ای کاش میشد به مردگان عاشق کمک کرد!ای کاش میشد از رنج گذشتگان کاست!ای کاش میشد به مردگان دلداری داد!ای کاش…! فراموش کردم شماره تفلن سارا را بگیرم. تا شب در خیابانها پرسه زدم. پس از مدتها به پارکشهر رفتم و خاطرهی دورانی که برای کنکور تست میزدم را زنده کردم. دلم برای بچههای بیکار و بارِ پارک تنگ شد. چه دوران شوم و انسان سوزی بود دوران کنکور! به سفره خانهیسنتی سنگلج رفتم و قلیانی کشیدم. با درختان کهن سال پارک همزاد پنداری کردم و گلها را زیباتر از همیشه دیدم. به خانه که رسیدم، اتفاقی رخ داد که آزارم میداد؛ چهرهی سارا را فراموش کرده بودم! هر کاری میکردم، هر چه قدر به حافظهام فشار میآوردم، کمتر به ذهنم میرسید. چشمانش، گونهها و ابروانش، چانه و گردن و… نه! هیچ چیز به یادم نمیآمد و این مسئله آزارم میداد! با خودم فکر کردم که نکند سارا خیلی زشت باشد! بیگمان با یک نگاه نمیتوان به زیبایی یا زشتی کسی پی برد. آیا سارا واقعا همانی بود که امروز غروب دیدم؟ ترسیدم که چرا ناگهان این اندازه وابسته-اش شدهام. به خودم گفتم: «بدبخت زن ندیده»! دو بار خواستم به امید زنگ بزنم و شمارهی سارا را از او بگیرم اما پشیمان شدم. چند برگه صحیح کردم. دیر وقت دراز کشیدم و در رختخواب غلتیدم. تجربه داستان دنباله دار در مجلات اجتماعی و حتی سرگرم کننده از دیر باز به سنتی مطبوعاتی تبدیل شده است. چارلز دیکنز از پیشقراولان موفق این سبک روایت در مجلات انگلیسی بود. دیکنز به طور مشخص داستان « سرود کریسمس» را در مجله خودش« مطالب خانگی» به چاپ رساند و یکی از موفقیت های بزرگ ادبی اش را شکل بخشید. جالب توجه اینکه او و همکاران انتشاراتی اش با دقت تمام پیگیرِ نامه هایی که از طرف خوانندگان می رسید می شدند و در مواردی نیز چارلز دیکنز مسیر داستان و رفتار شخصیت های آن را بر اساس توقع و نظر خوانندگان تغییر می داد. عباس سلیمی آنگیل نویسنده صفحه « روز شمار یک پسر مجرد در تهران» رمان کوتاهی را به رشته تحریر در آورده است که در قسمت های متوالی به چاپ خواهیم رساند. ساده نویسی و پرهیز آگاهانه از شگردهای ادبی متداول، از مشخصات آشنای نوشته های اوست. او تلاش ندارد که با اصراری مکانیکی و تقلیدی، داستانش را در ظرف هایی پیچیده و «مدرن» بگنجاند. صراحت لهجه و تلخی غلو نشده لحنِ راوی از قابلیت هایی است که می توانید در داستان او بیابید. شخصیت اصلی داستان مرد مرددی است که مثل بسیاری از مردان ایرانی، حساس و دل رحم و مهربان است. ولی در ضمن مردی است که با همه ادعاهایش، دست به روی زن هم بلند می کند، حسادت می ورزد و قدرت تشخیص محدودی دارد. مقدمه داستان یکی از روزهای پایانی فروردین ماه بود که باز هم دلم گرفت. ساعت از چهار عصر گذشته بود که به خانه رسیدم و کیفِ پر از نمونه سوال و تست و یادداشت را به گوشهای پرت کردم و روی تخت دراز کشیدم. پنجره را کمی گشودم تا هوای خانه دگرگون شود. وقتی به سی و دو سالگی میرسی، چیزی مانند پنجهی نیرومند یک غریبه گلویت را بیبهانه میفشارد. ناگهان دلم گرفت چرا که خود را در سرازیری راهی ریگلاخ میدیدم. راهی که مرا با خود میکشاند به هیچ کجا! آن همه آرزو و طرح و برنامه برای خودم و دیگران و آینده…! نزدیک به یک ماه از سال هزار و سیصد و نود و یک گذشته بود و سی و دو سال از یک زندگی یکنواخت و من این حق را داشتم که دلگیر باشم. پنجره را بستم. کوچههای محلّهی امامزاده یحیی اگر چه با دوران قیصر و سینمای مسعود کیمیایی فاصله گرفتهاند، اما هنوز هم وقتی پنجره باز باشد، صدای جاهلها و داش مشدیها از کوچه به اتاق میآید و زمانی هم که آنان نباشند، کفشگر افغان جرئت میکند آوازی بخواند. به این خاطر بیشتر اوقات، پنجرهی آپارتمان چهل و پنج متری من بسته است. گوشی تلفن را برداشتم تا به امید زنگی بزنم و بگویم: «ردیفش کن امید. از تنهایی دق کردم»! اما باز هم پشیمان شدم. در اقلیم من جای خیلی چیزها خالی بود و مهمترین شان زن بود. بیش از یک سوم و شاید نزدیک به نیمی از حقوقم برای اجاره خانه میرفت و زن گرفتنم جایز نبود. اما جای خالی دلداری که دست در گردنم انداخته باشد، داشت خفه-ام میکرد. میدانستم که عشق سعادتی است برای آدمیزاد و پاسخی به هر چه ناکامی و بیزاری. گاهی اگر عاشق نشوی به موجودی خطرناک تبدیل می-شوی. من داشتم تنها و خطر ساز میشدم. امید دوست و همکارم بود. البته دوست واقعی که نه، همکار بودیم و زنگهای تفریح در دفتر دبیران مینشستیم و او فراوان سخن میگفت. دبیر ریاضی بود. گاهی به خودم میآمدم و میدیدم که من هم مانند او دارم از هر دری حرف میزنم! دیروز هنگام خوردن صبحانه کلهاش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: «یه پیشنهاد برات دارم مَرد…». او پیشنهاد کرد که زنی را صیغه کنم و از این وضعیت رها شوم. میگفت: «یکی رو میشناسم. از کجا معلوم! شاید عاشقش شدی»! دوباره گوشی را برداشتم و شمارهی امید را گرفتم. اگر چه نمی-دانستم چه میکنم و دست و دلم هر کدام ساز خود را میزدند. چاکریم قربان! - چمنتیم پسر. فکرهات رو کردی؟ آره. - فردا بعد از مدرسه، حوالی خیابان انقلاب… پارک دانشجو. خوبه؟ خوبه. پس… - پس مس نداره! میبینمت شاه داماد! با خداحافظی امید، به دلشوره افتادم. نمیدانستم کارم درست است یا نه. با خودم گفتم: «داری چه غلطی میکنی بدبخت»؟! تلویزیون را روشن کردم و دلم در پارک دانشجو بود و به زنی فکر میکردم که فردا میبینمش. چهرهاش را در ذهنم تجسم میکردم. ابروان و گونههایش را و اینکه آیا مهربان است؟ اگر رفتارش آزار دهنده باشد چه! اگر روانی باشد و نیمه شب داد و بیداد کند چه! اگر نوع رفتارم را نپسندد و اگر دلش جای دیگر باشد! اگر مزاحم مطالعهی نیمه شبانم شود چه! اگر تواناییهای کس یا کسانی که پیش از من با او بودهاند، از من بیشتر باشد چه! سیگاری گیراندم و برگههای امتحانی دانش آوزان را از کیفم درآوردم. ساعتی گذشت اما چهرهی زنی که قرار بود فردا وارد زندگیم شود، در برابر هر پرسشی نقش میبست. سر ساعت شش برخاستم و لباس پوشیدم. میخواستم بروم زیر بازارچه و کوچهماست بندها و بعد هم بروم خیابان ری و سه راه امین حضور تا لوازم خانگی را از پشت مغازهها نگاه کنم. میخواستم زمان را به شکلی تلف کنم تا خفهام نکند. ادامه دارد تمام این شعر که سه واژهاش را هنوز بیشتر نسروده ام قبل از این نسروده ام میخواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست و نور نیز لازم و این میرساند که اگر رسانا باشد شعر آنکه میسراید، میتواند مرده باشد و میتواند کور کامل و این میرساند، که آنکه میرساند عاشق است، که کور میتواند باشد و مرده پس هوا را از او بگیر خندهات را نه هوا را از او بگیر گریهات را نه که موی گندیده? به چشم نامده ات هم مازاد بر مصرف من است من همان هشتاد برگ برجسته یک خطم و تو زیبا نفس ناسلامّت منی اکنون اصلا تو خورشیدی از این شعر تکراری تر ممکن است؟ اصلا تو شراره ای نه! همان خورشیدی که پشت ابر نماندهای و نمیمانی و نخواهی ماند و نمانی خواه ... سیها سال میگذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم اگر تو بخواهی و تو! آآآآی تو! ناسلامت کرده مرا و سلامت میکنم من ... هوا را از من بگیر خندهات را نه هوا را، فضا را از من بگیر غذا را و فضا را و قضا را از من بگیر حظّ ها را از من بگیر خندهات را نه نور را از من بگیر شعله ات را نه وفا را از من بگیر گریه ات را نه حالا لختم و پختم از دستت دیگر مردهام فکر کنم اما... خندهات را نه بعید است زنده باشم ... مرده ام سعید است دستی که پاره میکند گرده ام سعید است... امامی ست سعید امامی ست من قتلهای اخیر زنجیره ای توام من هم جیره ای تو، که جیره را، شیره را از من بگیر باغ پر خندهات را نه کشته اند مرا لبانت و دندانانت و همه? آن رسته ها بر جانت که خندهات را نه کشتهاندم و جسدم در جایی پنهان است تویی که میشناسمت ای آئینه بردار ای سردار آینه ای نظر میکنی بر آینه چون نظر کردی بر آینه جسدم بر تو پنهان است لاله روئیده است بر کفنم کشتهاندم و زیر لاله? گوشت انداخته اند لاله? گوشت همان هاله? لاله? گوشت که ابتدا آغاز تمام جهان بود جهان را از من بگیر امان را، خزان را، باد وزان را ای باد وزنده از برج پرتابم کن که بیافتد این شاعر تمام این شعرها را سروده که بیافتد مرد مرده? زیر لاله بوده سیها سال چهلها سال میگذرد که آن زیر پنهان است این شاعر هوا را از او بگیر هوای وزنده، باد وزنده را از من که خودمم هم هم او یک شعر تکراری میسراید... من کلیشه ام هشتاد برگه برجسته یک خط، دوخط و ده ها خط هم که بسرایم آزاد نمیشود عشقم عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه? آفتاب گردان را میانه قوطی کبریت ریختن عشق یعنی از یکدگر آویختن وقتی تمام جهان در راه است و ول است و رهاست رها را از من بگیر خنده ات را نه خطا را از من بگیر گریه ات را نه .... زود وفا را، صفا را، نگارا نه .... زود نگارا.... نگارا.... نه ... زو آرا ....نه ... زو آرا ... زو آرا ... زو تمام این شعر قبل از آنکه بسرایمش میخواست همین را بگوید. بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم یکبار برای همیشه این موضوع را حل کنیم و کنار بگذاریم.هر سال با شروع فصل گرما و با تعارف و رو دربایستی بگیر و ببندها رو تشدید نکنیم و از دختران معمولی مجرمان تعهد داده نسازیم.دیری نخواهد پایید که اغلب مردم - یعنی خیلی ها ! - یکبار طعم بازداشتگاه را چشیده و سر افکنده زیر تعهد نامه ای را امضا کرده باشند.دختران و پسران ما شایسته است که قدری مهربانانه تر و مشفقانه تر برخورد کنیم.اینها شایسته توهین و تحقیر نیستند.چه در نمایشگاه چه در دانشگاه و چه در کوچه خیابان و بازار. ------------------------------------------------------------------------- دو کلام حرف حساب : ستم تاریخی به موسیقی صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم من از سطح سیمانی قرن می ترسم بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد و آن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید سهراب سپهری
- سلام هانی. میخوام بیام مدرسه ببینمت.
- باشه بعد ازظهر. سر کلاسم.
- من الان بهت نیاز دارم گلم!
سارا را راضی کردم که به مدرسه نیاید. قرار گذاشتیم بعداز ظهر یکدیگر را ببینیم. بدبختانه مدیر متوجه شد که از کلاس بیرون آمدهام و با تلفن حرف میزنم. البته چیزی نگفت. تا پایان وقت مدرسه، سارا پیامک میفرستاد و من مجبور بودم جواب بدهم. فکر میکنم روز گندی بود.
- ولی دوست داشتم دیشب میبودی. خیلی دلم تنگ شد!
دستم را گرفت
- باور کن نمیتونستم عزیزم.
- حالا چه کاری داشتی که از ما مهمتر بود بانو؟!
پس از کمی درنگ، گوشهی چشمانش خیس شد. جا خوردم.
- چی شد سارار جان؟
- هیچی! اشک شوقِ گُلم!
سارا سوراخ سنبههای آشپزخانه را فرا گرفت. من میخواستم شام را از بیرون بگیریم یا که خودم چیزی درست کنم، اما قبول نکرد. هر دو در آشپزخانه بودیم. سارا با خنده میگفت: «از توی دست و پای من برو کنار آقا معلم»! اما من دست بردار نبودم!
سارا به سکوت و تغییر من پی برد. در پاسخش گفتم: «چیزی نشده بانو»!
سرش را بر سینهام گذاشت و با انگشتانم بازی کرد.
من از زندگی قبلیم شادی ندیدم گلم. لطفا سکوت نکن. باشه؟ میترسم!
موهایش را نوازش کردم و دلداریش دادم. دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم
- نترس. من اینجام…
او هم آرام پاسخ داد
- دوستت دارم
- لطف داری نازنین
بعد بلافاصله گفت:« من نه از ناصر خیر دیدم نه از جمال نه از هیچ کس دیگه…»
سارا با گفتن این جمله جا خورد. من هم جا خوردم. ناصر که شوهر سابقش بود. اما جمال؟ حرفی نزدم. میخواست توضیح دهد. میخواست رفع و رجوع کند. از جایش بلند شد و به وضوح پشیمان بود.
- بعد از ناصر تو تنها مردی هستی که توی زندگی من بوده. جمال مدتی سعی میکرد به من نزدیک بشه اما آدم حسابش نکردم. فکر نکنی جمال…
صدای تلویزیون را کم کردم
- سارا برای من مهم نیست که تو قبلا چکار کردی. از امروز به بعدت مهمه.
- باشه عزیزم
سارا خیلی زود سفرهی دلش را باز کرد. آن قدر از ناصر گفت تا برنامهی نود تمام شد. ظاهرا شوهرش علاوه بر دست بزن و دهان نیشدار، انحراف جنسی هم داشته است. او از زنی سخن میگفت که شبها ناصر او را به خانه میآورد و کنار سارا مینشاندش. سارا یک دختر هشت ساله هم دارد که پیش پدرش زندگی میکند. نام دخترش فیروزه است. سارا نام آن زنی که بعضی شبها با ناصر به خانهاش میآمد را گذاشته است کفتار!
روی تخت دراز کشیدم. خیلی خسته بودم. حرفهای سارا ولی در سرم می پیچید.
- ناصر یه طبقه از یخچال رو پر کرده بود از قرص ویاگرا. بدبخت میترسید قحطی بیاد. هنوز هم گاهی زنگ میزنه و خواهش میکنه که برگردم. من که جوابش رو نمیدم. به آقای سبز علی گفتم. گفت اگر برگردی بدبخت میشی. یه روز با هم میریم کلاس انرژی درمانی پیش آقای سبز علی. معجزه میکنه. من میخوام تا درجهی استادی برم. آقای سبز علی میگه در وجود هر کدام از ما یک مارمولک هست که اگر حواسمان جمع نباشه، تبدیل میشه به اژدها! در وجود هر کسی انرژیهایی هست که باید سر و سامان بگیره.
سارا جان، کلید کنار همین یادداشته. امیدوارم خوب خوابیده باشی و مانند من خوابهای عجیب ندیده باشی. غروب میبینمت. فعلا خدا نگهدار.
کلید در خانه و یادداشت را کنار بالشش گذاشتم و بیرون رفتم.![]()
تکههای فلافل زیر دندانم بو که تلفنم زنگ زد. مادرم بود. مثل همیشه از دست پدر مینالید! گفت: «هر چه از دهنش در میآد میگه! به خاطر آبروی شما بچهها نبود، میذاشتم میرفتم پیش خواهرم و…»
سلام گلم. خوبی؟ من امشب نمیتونم بیام. فردا میبینمت. امیدوارم خوابهای خوش ببینی. دوستت دارم. سارا.
نه عزیزم. خودت رو ناراحت نکن. من حالم خوبه و فردا میبینمت.
فردا! این همه شورو شوق داشتیم! اصلا شاید خوب شد که نیامد. هنوز نمی-دانستم واکنشم باید چگونه باشد. بهتر که نیامد! به درک که نیامد! شاید با این کارم خریّت کردهام. نمیدانم!
یک بار دیگر پیامک سارا را خواندم. بعد با خشم و سر درگمی لپ تاپ را بستم. ساعت را روی شش کوک کردم و دراز کشیدم.![]()
امید رفت و زن کمی جابجا شد تا من بتوانم کنارش روی نیمکت بنشینم. نشستم. پس از چند ثانیه سکوت، زن شروع کرد به حرف زدن.
شما مجردید؟
- بله. من مجردم.
خوبه!
زن درنگ کرد و با گوشی تلفن همراهش ور میرفت. خواستم حرفی زده باشم، پرسیدم
شما هم مجردید؟
ناگهان برگشت و با تعجب نگاهم کرد.
وااا! پس چی فکر کردید؟!
تازه فهمیدم چه گندی بالا آوردهام. دوست داشتم چیزی منفجر شود یا کسی در پارک بمیرد یا دعوایی شود تا فضا عوض شود. اما هیچ چیز روی نداد. همه جا امن و امان بود. گفتم:
شرمنده! معذرت میخوام. اشتباه لپی بود و قصدی نداشتم.
زن خیلی محترمانه برخورد کرد و در حالی که لبخند میزد گفت
مهم نیست. پیش میآد. امان از حواس پرتی شما آقایان!
- این بچهها برای آدم حواس نمیذارند.
میدونم. شغل سختی دارید. معلمی شغل پر درد و سری است. چرا تا حالا ازدواج نکردید؟
- شرایط فراهم نشده بود.
وسایلت رو فردا بیار. امشب بریم پیش من…!
سارا قبول نکرد
عزیزم این قدر من رو میبینی که خسته بشی!
گفتم: غلامتم دختر…
گفت: وااا…!سارا دستی تکان داد و بر پلّهی برقی مترو ایستاد و آنگاه دلم را با خود به تونلی تاریک برد.![]()
![]()
![]()
از زمان بازگشتم از مراسم گلدنگلوب و حلقه منتقدان لسآنجلس كه همراه با تو و فیلممان در آن حاضر بودم، میخواستم این نامه را بنویسم؛ اما تلاش برای آماده شدن فیلم اولم «برف روی كاجها»، مجال مناسبی باقی نگذاشت. در مراسم پایانی جشنواره فجر، وقتی فیلمم جایزه بهترین فیلم از نگاه مردم را میگرفت، یاد تو افتادم. تو كه همیشه قدردان مردم سرزمینت، سرزمینمان، بودی و هستی؛ و با خودم گفتم حالا وقت این نامه است. بهخصوص كه كمتر از ۱۰روز دیگر به برپایی مراسم اسكار مانده؛ و خواهم گفت ربط این ماجرا با آن یاد و ارزش مردم و نظرشان چیست. یكی از خطاهای دید
:ادامه مطلب:![]()
بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی
بگو به خاک هم نشین ماهی
می باری بر مزارش خوش به حالت که بارانی
از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی
بوی ما هم کشاند به خاکش ابر باران
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدم شبم یار آن چنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر بر نگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمانست
......افسانه ها زیبا هستند زیرا واقعیت ندارند واقعیت زیبا نیست وتنها کسانی برای همیشه از آن ما خواهند بود که برای همیشه از دست داده ایم و سهم من از عشق تو تنها رویای آرامش بخش و گرمی است که با خود به سردی گور می برم تا از غارت این زمانه ی پر دسیسه و پلشت برای همیشه محفوظش بدارم...تو می توانی گردش ماه را تکذیب کنی می توانی نور خورشید را تکذیب کنی اما عشق مرا هرگز تکذیب نکن در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت به انتظارت خواهم نشست و تنها چیزی که از تو می خواهم این که با باد و باران دوباره آشتی کنی زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد من به دیدار تو خواهم آمد و با هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت....
![]()
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم![]()
![]()
![]()
» روزهایی که سارا صیغه من بود – 3
» روزهایی که سارا صیغه من بود-2
» روزهایی که سارا صیغه من بود-1
» هوا را از من بگیر،خنده ات را نه
» نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی در پی موفقیت های فیلم جدایی نادر از سیمین
» شک بی دلیل
» بی تو مهتاب شبی ...
» رابطه نماشگاه کتاب و حجاب!
» صدا کن مرا.صدای تو خوب است
| Design By : |

